تبليغاتX
از تو مینویسم

امین جونم برو ادامه مطالب

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 12:24 توسط من و عشقم |

گوسفند بع بع میکرد. سگ واق واق میکرد و همه با هم فریاد میزدنند: حسنک کجایی؟؟؟

شب شده بود!! اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند!!!

و هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات به موهای خود ژل میزند!!!!!

موه های حنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست!!!! چون او به موهای خود گلت میزند!!!!

دیروز که حسنک با کبری چت میکرد!! کبری گفت تصمیم بزرگی گرغته!!!!!

کبری تصمیم داشت  حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند. چون او با پتروس چت میکرد!!!!

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او

درد میکرد چون زیاد چت کرده بود!!!!!!!!

او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد!!!!!

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود!!!!!!

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله  نداشت ریز علی سردش بود

 لباسش را در آورد. ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد

 کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند!!!!!!

اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت  و کور بود.

الآن چند سالی میشود که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان خوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم

ندارد او حوصله ی مهمان ندارد!!! او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند!!!!

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد ما گوشت ندارد!!!! او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو

به او گوشت خر فروخت!!!!!!

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در

آن کتابهای  مدرسه  آن داستانهای قشنگ وجود ندارد!!!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 17:34 توسط من و عشقم |

سلام ســـــــــــــــلااام

بـــــــــــــــــــــــــــالاخره دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــا بعد از مدت هـــــــــــــــــــــــــــا اومـــــــــــــــــــــــــــد

ســــــــــــــــــــــــــــلااااام مــــــــــــــــــــــــــــــــن اومــــــــــــــــــــــــــدم..............خــــــــــوبیـــــــــــــــن؟

دلــــــــــــــــــــم واستــــــــــــون تــــــــــــنــــــــگ شده بــــــــــــــود.

 

چه خبـــــــــــــــرا؟؟؟؟نیستـــــــــــــــــم و ازم خبـــــــــــــــــــری نیـــــــــــــست خوشحالـــــــــــــــــین؟؟؟

 

چــــه خـــبر از من؟؟؟؟خیلی خبرا هست، تازه رسیدم بذار عرقه پیشونیم خشک شه میتهریفم همه رو...

پس فهلا

 

دقیقا خبرا از روزی شروع میشه که آخرین آپ رو کردم

سیزده خرداد

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 14:4 توسط من و عشقم |

روزه مادرو به همه مادرای دنیا به خصوص مامانه عزیزه خودم و مامانه امینم تبریک میگم

 

ایشالا همیشه سایشون بالای سرمون باشه

 

دوستتون دارررررررررررررررررررررریم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 22:47 توسط من و عشقم

امروز صبح ساعت هفت پاشدم که برم آموزشگاه رانندگی آخه یه جلسه تکمیلی داشتم....رفتم تو آموزشگاه مربیم منتظرم بود...گفت میشینی پشته رل از پارکینگ خارج شی؟؟؟

 

گفتم آره مشکلی نیست...نشستم و خواستم دنده عقب از پارکینگ خارج بشم خلاصه دنده عقب گرفتم اومدم بیرون بعد دیدم یه 206 میخواد رد شه عقب تر رفتم تا رد شه بعد با رانندش چشم تو چشم شدم که یه نگام کردو یه لبخند زد به هووو به خودم اومدم که دیدم  کوروش بود...

منم دیگه دور زدمو رفتم

 

رفتم تو جاده ساحلی 1.30 تمرین کردم تا افسر بیاد(جلسه تکمیلی رو قبل از امتحان گرفتم)(تمرین قبل امتحان خیلی خوبه)

تو این 1.30 خیلی استرس گرفتم خیلی.آخه افسرو میگفتن خیلی بداخلاقو گنده دماغه

مربیم یه ذره تا میومد جدی باشه میگفتم آقااااااااااااااااااااااااای......اخلاقت بده.

 

بیچاره آقااااااااااای مربی

 

یه جا از استرسه امتحان دیگه نمیتونستم متمرکز شم.....پیاده شدم کناره دریاچه یه ذره قدم زدم اومدم سوار شدم...مسلط شدم دیگه...بهد با دنده 1.2.3.4 میرفتم

آقای مربیم گفت الان خوب شدی

چند بار دوبل کار کردم

چند بار ال

 

دوره تقاطع رو بد جو گیر میشم(یه هو جو میگیرتم با سرعت میرم بدونه راهنما و ترمز...همین جوری با یه دست و با سرعت میرم)(مربی باز عصبی شد...گفت تو الانم میخوای جلو افسر اینجوری بری؟؟؟لااقل ظاهر سزی کن بعد خواستی هر جور بری برو که باز اشتباهه)دیگه خانما کم کم اومدن

به مربی گفتم آقای فلانی این خانما بیشتر به آدم استرس میدن

گفت نرو پیششون

برو قدم بزن و رلکس باش تا افسر بیاد

 

خلاصه افسر اومد و نفر چهارم بودم یهنی سری اول.......نفر اول سری رد شد...نفر دوم دنده عقب رفت تو جدول همین طور نفر سوم

 

نوبته من شد

 

گفت برو اینارو پیاده کن و سه نفر سوار کن بریم(میخواست پارک کردنمو ببینه که خوب پارک کردم)خلاصه از شروعه حرکتم خوشش اومد

 

گفت بنداز دنده دو انداختم

گفت د.وره تقاطع رو با سه برو

گفتم نمیرم

گفت چرا ؟؟

گفتم با سرعت نمیشه دور زد

خوشش اومد

دور زدم.خوبم دور زدم

گفت بنداز سه

دستمو گذاشتم رو دنده

حواسم اصلا نبود به دنده نمی نگاه کردم

گفت بزن کنار برو پایین....فکم افتاد

به همین راحتی ردم کرد

اسرارش کردم تو رو خدا بذار دوبلو ال برم

گفت وقتی رو تعویضه دنده تسلط نداری حتما نمیتونی بری

انقد زورم داشت

اما با خنده خداحافظی کردم و اومدم پایین

همه مربیای آموزشگاه میگن گنده دماغه

 

اینم واسه باره سومه که رد شدم

به بابا زنگیدم گفتم رد شدم

گفت فدا سرت

باره دیگه قبول میشی

 

یه پسره اومده بوود

اون یه اله افتضاح زد...خیابونه یه ذره جدول داشت

دنده عقب که اومد فرمونو صاف نکر رفت تو پیاده رو

بهد شازده با این اله گند قبول شد

 

بهد من خیلی زورم داشت و خیلی حسودیم شدو حرص خوردم

من فقط به دنده نگاه کردم ردم کرد

اون ال زد رفت تو پیاده رو قبول شد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 15:42 توسط من و عشقم |

سلام

خوبی؟؟؟

خیلی وقته که مثه قبلا حوصله آپ کردن نداشتم اما از این به بعد میخوام تند تند آپ کنم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 15:11 توسط من و عشقم |

خبر فوته بابای امین چیزی نبود جز شایعه

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:38 توسط من و عشقم |

خوشحالیم و لبخنده رو لبم خشکید

بابای امین فوت شد...............

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 1:32 توسط من و عشقم |

عاشق شدم

عاشق شدم کاش ندونه دسته دلم رو نخوونه اگه بدونه میدونم دیگه با من نمیمونه .......اون که پیشش دله من گیره ..اگه بدونه میذاره میره.....اگه بدونه دیوونم کرده میرو وو دیگه بر نمیگرده

 

 

داشتم میخوابیدم هوسه این آهنگه رو کردم

پریدم نوشتمش یادم نره امشب چرا قلبم عاشق شد؟؟؟؟؟یه حسه جالبیه.....انگر خون تو بدنم داره غلغل میکنه

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 0:58 توسط من و عشقم |

خواستم پسته قبلیمو پاک کنم اما دلم نیومد خاطره اولین روزه عیدو پاک کنم بیخودو بی جهت....فک کنم زورم به این پسته بدبخت رسیده بود

 

نمیدونم چرا انقد ناراحتم

یه حرفیم به امین زدم که خودمو ناراحتتر کرد

 

از این عکس خوشم اومد گذاشتم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:40 توسط من و عشقم

سلام سلام

خوبی؟؟؟؟با خوده خودتما

تهجب نکن بالاخره اومدم

من خوبم خوشم سلامتم..........شما چطور؟؟؟؟

 

تعارفات بسه دنیا اومده تا خاطراته نوروزو بتعریفه

1

2

3

اهم اهم شروع میکنم

 

امسال واسه تهطیلات برنامه ای نداشتیم یهنی جائی نمیخواستیم بریم همچنین قرار نبود کسیم بیاد

 

دلمون میخواست بریم اما چون بابا میگفت نامردا منو تنها نذارید ما هم بیخیاله مسافرت شدیم.....

 

منم چون عادت دارم همچین خودمو واسه بابا لووس میکنم جلوش میگفتم اگه اینا بخوانم برن من نمیرم دلم

 

 نمیاد تو خونه تنهات بذارم....مامانینا خواستن برن برن من میمونم و مامان و کیا هم میگفتم ما هم

 

نمیریم....چون نوروز سخته نه جایی بری و نه کسی بیاد به اضافه اینکه محیطه زندگی تغییر کنه یه جووراایی

 

 سخت بود...تو محله قبلی همه مثه فامیل بوودن واسه همین بابا رو میشد تنها گذاشت(تنبله از نظره

 

آشپزی...گاهی همسایه ها اونجا بهش سرویس دهی میکردن اینجا چی؟؟؟(غذا منظورمه ها)؟تازه آقا غذا بیرونم قبول نداره)

 

خوب بگذریم من همچین میگفتم من نمیام که خودمم باورم شده بود بامعرفتم.....خلاصه روزه دومه عید کم کم

 

 حرفامو تغییر دادم...میزدم زیرش...خصوصا اینکه خواهری زنگ میزد و میگفت ما الان اینجاییم الان

 

اونجاییم...عرویسم که دعوت شدیم دیگه بنای ناسازگاریم گذاشتم....شدم جزئه نفرای اوله شورشیا.....بابا میگفت

 

 نامرد تو که یه چیز دیگه میگفتی حالا چی شد؟؟؟؟منم میخندیدم میگفتم مردم حرفای مهمتری میزنن بهد

 

میزنن زیرش تازه من قول ندادم بمونم.....بهدترش اینکه اولین نفر که ساک بست خوده جنابعالیم

 

بوودم.....اینجوری شد که روزه 4فروردین عازم شدیم که 5 میرسیدیم... همون روزم عقده پسر خالم بوود....تو

 

 اتوبوس من و داداش کیا تا صبح بیدار بودیم(مامان بد سفره حرفم نمیزنه تو راه )صبح که رسیدیم

 

سوادجوون(روستای خوشگله خودمون....توریستیم هست اگه کسی رفته میدونه بچه ها)یه سره تا ظهر

 

 خوابیدم(5صبح تا 2ظهر) انرژی جمع کردم واسه عصر....لباس پوشیدیم خوشچل موشچل کردیم واسه

 

جشن....میعاد و عباس و دختری و مامان بابای عباس و خواهرشم که از شمال اوده بودن اصفهان، واسه عقد

 

دعوت بودن......خودشونو رسوندم......از اصفهان تا سوادجوون(سوادجان)2ساعت راهه......خانواده

 

خواهرم و خاله رعنا و بقیه هم رسیدن........

 

تهریفه ماجرای عقد........

 

از اونجایی که خالم منو واسه پسرش خاستگاری کرده بود و با مخالفت شدیده مامان مواجه شده بوود ناچارا

 

واسه پسرش خاستگاریه مینا رفته بودو اونا قبول کرده بودن(از ازدواج فامیلی متنفرم.....مامان بهم نگفته بود

 

 قضیه رو...پارسال که همه خاله ها جمع بودیم این داستانو از دهنه خاله کوچیکه شنیدم....آمپرم چسبید به

 

1000...آب روغن قاطی کردم اگه جلومو نمیگرفت یه چیزی به اون خالم یهنی مامانه دوماد

 

میگفتم......بگذریم....حالا کی از خالم خواسته بود بیاد خاستگاریم؟؟؟مادر شوهرش یهنی مامان بزرگه دوماد

 

چون از من خیلی خووشش اومده بود............)خیلی دوس داشتم تو جشنشون باشم اما دلم نمیخواس یه

 

کوشولوهم برقصم....نشسته بودم نیگاه میکردم که زن داییم گیر داد پاشو....حالا خر بیار باقالی بار کن......

 

بهم گفت پاشو حالا فک میکنن حسودیت شده ها.....خندیدم گفتم نه بابا؟؟؟؟از اونجایی که مادربزرگه سوختیده

 

بودو هی نگام میکرد نیشخند میزد (باحرفه زن دائیو مامان معنیه خنده هاشو فهمیدم)....آقا منم لر غیرت شدم

 

با همون لبخند پاشدم با هر آهنگی که زد رقصیدم.....یه آهنگه آبادانی زدو گفت به افتخاره مهمانا آبادانی که

 

شامله منو مامانو کیا بود و دیگه آبادانی تو جمع نبود......واسه دختر آبادانی که میشد من......با این آهنگه هم که تنها

 

وسط بودم رقصیدم.....ترکی زد رقصیدم....لری زد همینطوررر.....آهنگه محلی شمالی زد که چون هیچکس

 

 بلد نبود باز تنها چکه سماء رقصیدم(رقصه دستو پا....خواننده های شمالی وبلاگم دیدن این رقصو خصوصا

 

مازندرانیا.....وقتی خواهرم با عباس که سارویه ازدواج کرد و رفتم شمال یادگرفتم......هنوز مهمانا شمالی

 

نیومده بودن اینجا......منظورم خانواره شوهر خواهرم.....)...وقتی شمالی رقصیدم فک کردن رقصه من

 

درآوردیه.....ولی وقتی بچه ها اومدن با اونام رقصیدم دیدن نه بابا رقصه محلیه اوناست من یاد

 

 گرفتم.......خلاصه اینکه بگم با اون خستگی ترکوندمااااااااا.....عروس خیلی ناناز بود خیلی...خلاصه در کل

 

روزه اوله سفر که با جشن آغاز شد عالی بوود

 

وقته برگشتن ایستادیم تو باغا چند تا عکس گرفیم

عکسا رو آخره آپه آخری میذارم

 

بقیه ماجرا رو میام تهریف میکنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 17:45 توسط من و عشقم |

سلام

بچه ها من اومددددددددددددددددددددددددم

در اسرعه وقت میام آپ میکنم اول باید به وبلاگه دوستا برم بعد بیام آپ کنم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 18:51 توسط من و عشقم |

سلام

خوبید همگی؟؟؟

 

ساله نو مبارک.....ایشالا ساله خوب و پربرکتی داشته باشید....

 

این اولین آپه ساله 89ئه.....

اومدم از دوستایی که همیشه میان وبلاگم تشکر کنم و ساله نو رو تبریک بگم ببخشید اگه نیومدم وبلاگاتون تکاتک تبریک بگم میدونم از وظایفم بود اما متاسفانه وقت نشد....

 

 

تصمیم نداشتیم امسال عید سفر بریم اما یه باره تصمیم عوض شد و نتیجه گرفتیم بریم (از بس اسرار کردن و ما هم روشونو زمین ننداختیم)

 

امروز ساعت 8:30 عازمیم

مبدا:آبادان

مقصد:اصفهان

 

برو بچ همه از شمال اومدن اصفهان....بهترین موقعست که ببینیم همو

 

دنیا میاد با کوله باری از اخبار......عکس هم قول میدم لوود کنم...قول میدم

 

 

.

.

.

.

.

دوستون دارم

 

تهطیلاته خوبی داشته باشید

 

موفق،موید،شادکام،پیروز،خجسته،کامروا،امین،متین،فرخنده،منصور،سر سبز،شادکام،خوشبخت،خوش آتیه و بهروز... باشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 15:49 توسط من و عشقم

سلام سلام

خوبین؟

الان آخرای ساله ۸۸ دیگه....فک کنم آخرین آپه امسالم باشه.....قطعا همین طوره.....بیاایین باهم دعا کنیم....

خدایا ایشالا هر چی خیره سر راهمون قرار بده....

ایشالا به اونی که دوسش داریم برسیم....

خدایا ما جوونا رو به راهه راست هدایت کن.....

خدایا تک تک ثانیه ها مراقبم باش....مراقبه دله عاشقم.....

خدایا سایه پدر مادرو از سرم بر ندار....ایشالا همیشه بالاسرم باشن....

 

ساله خوبی رو واستون آرزو میکنم

سالی همراه با خیرو برکت و روزای خوب و خوش....با قلبی مالامال از عشق و محبت

ایشالا کارایی که امسال وقت نکردیم اونجوور که میخواایم انجام بدیم امسال انجام بدیم و از تیجه راضی باشیم

دعا میکنم همه لبا خندوووون باشه...قلبا پر از عشق

همین دیگه

اینم از آخرین اپه امسال

 

شاید من برم واسه سال تحویل دهاته دوست جونینا وقتی هم اومدم برم اصفهان.....پس فهلا بابای

دوستون دارم

 

امین عااااااااااااشقتم

  

            

  

و

عشقم

 

 

 

                                   

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 1:10 توسط من و عشقم |

 

 

 

تا الان به هممون ابرازه علاقه  شده.....اما قشنگترین و به یاد ماندگارترینش در عین حال خنده دار ترینش واسه شما چی بووده؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من آخرین نفر میگم

 

 

از این عکس خوشم اومد گذاشتمش

به نظرم جالب بود

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 20:40 توسط من و عشقم |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممم

دوسستتتتت دارم عشقم

خواستم اینجا رو پر از حرفهای بکنم که تا حالا نگفتم 

                                                            

ولی زبون کم میاره  و دستام توان نوشتنشو نداره تنها چیزی کم می تونم بگم اینه که

دنیا می پرستمت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 15:19 توسط من و عشقم |

..........................

 

سلام.....سلام......خوبین؟؟؟؟؟؟؟

تو چطوری گله نازم؟؟؟

 

دلم نمیخواست این آپو الان بذارم چون سوپرایز بووود اما متاسفانه چون تا چند روز نمیتونم آپ کنم (یعنی احتمال داره نتونم بیام نت اما سعی خودمو میکنم بیام و به همه سر بزنم)

الان اومدم که .................که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه نگاه به پایین بندازز

 .

.

.

.

.

.

.

 

 

 

ولنتاین مبارررررررررررررررررررررک

 

امین عشقم بهت تبریک میگم

 

دوست دارم دوست دارم دوست دارم

 

میدونم هر جای دنیا باشم عشقم نسبت به تو کمرنگ نمیشه

 

 

ولنتیانو به همه عاشقا تبریک میگم

 

این آپ با قلبی پر از عشق تقدیم به تو بهترینم

 

 

زود باشین نظرای عاشقانه بذارین

 

وگرنه دعا میکنم به کاکائو و شکلات تبدیل بشین

 

 

عااااااااااااااااااااااشقتم امینم

 

 

 

 

چه جووری بگم عاشقتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

میمیرم تا نمیری

 

بچه ها اگه نیومدم تو وبلاگاتون و کامنت بذارم واسه اینه که بلاگفا این اجاره رو نمیده

شما به بزرگواری خودتون ببخشید

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 20:38 توسط من و عشقم |

 

 

 

تا حالا شده راستشو بگی وقتی عاشقه یکی شدی؟؟؟؟

 

 

بچه ها من اومدم تو بلاگاتون اما متاسفانه قسمت نظر خواهی باز نشد......سر فرصت به همتون سر میزنم

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:34 توسط من و عشقم |

سلام

خوبی شما؟
امینم تو خوبی؟
خدا رو شکر

 

اومددم ادامه ماجرا رو بنویسم

 راستی یه چیزی

 

آقا یا خانمی که میای تو وبلاگم و یه چیزایی میگی که قابل گفتن نیست.....این حرفات خیلی ناراحتم میکنه شما حتی اسمه کاملتونو نمیگید که بشناسمتون... من تو هیچ بلاگی به هیچ کس توهین یا حرفه نامربوطی نزدم

اگه خدائی نکره ناراحتتون کردم آدرسی بذارید تا با هم صحبت کنیم و حل شه مسئله

 

 

رمز همون رمزه قبلیه

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 0:20 توسط من و عشقم |

برا سبک شدنه خودم نوشتم هر کی میخواد بدونه امینم چه فرشته ایه بگه 

تا رمزو بهش بدم

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 2:48 توسط من و عشقم |

 

 

بچه ها تعبیرتون از عشق چیه؟

 

 یه ذره ولوم بده

 

 

اومدم آپ  کنم تا وقتی فردا اومدم ببینم غافلگیرکردم خومو با نوشته هااااااااااااااااااام

امین که هنوز نیومده چیزی بنویسه

شایدم شب بیاد

 انتظار ندارم یادش باشه

آخه طفلی هنوز امتحان داره

هووووووووووووورررررررررررررررررررررا

تولدمه

مبارکم باشه

دختره زمسنونی تولدت مبارک(چه خودمو تحویل میگیرم،واسه خودم عادیه که واسه خودم لاو میترکونم)

مبارک مبارک تولدم مباررررررررررررررک

ایشالا 100 ساله شم کناره امین

دست دست قره کمر(بیا قرش بده)(نچ نچ ماه صفره..........صلوات)(یه ذره رعایت کنید.......اااااااااا................ماه صفری گفتن........)نمیشه نشست......تولدمه خوب

بیا قرش بده..........خوب نیست نشستینا

خوشکلا باید برقصن

آره با خودتم بیا وسط

ماشالااااااااااااا

 

۲/بهمن/..۱۳۶

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 13:19 توسط من و عشقم |

بعده امتحانام با یه سری آپه جدید میام

 

اذا زلزلت العرض

زمین محشر عظما ست

چه شوریست،چه غوغاست

...

 از این حال زمین لرزه به دلهاست

نه پستی، نه بلندی و نه دریاست

رسیدست همان روز قیامت،همان لحظه ی موعود

...

که فرمود خدا زود رسد زود...

خلائق همه در حال فرارند

بی تاب و قرارند،آرام ندارند

...

و این روز همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است

که مردم همه اینگونه پریشند

...

نه در فکر پدر یا پسر و مادر و فرزند...

همه در پی خویشند

و مردم همگی مست،همه بی خود و مدهوش

...

که ناگاه رسید از سوی حق نغمه ی چاووش

الا اهل قیامت همه ساکت،و سرها همه پائین

و ای جمله خلائق همه خاموش

...

شده گوش سراسر همه عرصه محشر،پر از ایه کوثر

ملائک همه در شور

غزل خوان همه سرمست شمیم گل حیدر

...

گل یاس پیامبر...

چه حالیست،خبر چیست...؟

مگر کیست قدم رنجه نمودست، به محشر

...

یگانه گهر حضرت داوود...الله اکبر،الله اکبر

یا حضرت زهرا،صدیقه ی اطهر

ملائک همگی بال گشودند

...

و فرش قدم مادر سادات نمودند

آری خبر اینست، امید همه امد

جبریل صدا زد که خلائق...

...

انگیزه خلق دو جهان فاطمه آمد

و مبهوت جلالش همه ی ناس

پیچید به محشر همه جا عطر گل یاس

...

زهراست و آن وعده ی شیرین شفاعت

بر چشم ترش اشک نشسته ست چو الماس

بر دست کبودش،اسباب شفاعت

...

همان دست جدا از تن عباس

و زهرا شده گریان ابالفضل

همه گریه کن و نوحه سرای غم چشمان ابالفضل

...

مردم همه ساکت،همه مبهوت و حیران ابالفضل

کاین فاطمه ابر کرم و رحمت و عشق است

که از او شده جاری به لب خشک زمین...

...

بارش باران ابالفضل

ناگاه همه از دهن یاس شنیدند

الله قسم میدهمت جان ابالفضل

...

سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار...الاها تو ببخشا

هر کس که زده دست به دامان ابالفضل

...

و یاران ابالفضل،همه مات...از ان هیبت عباس

انگار نه انگار که این روز حساب است...

یکبار دگر روضه و گریه

...

یکبار دگر سینه زنی غربت عباس

زهراست کند نوحه سرایی...

آری شده بر پا به قیامت یکبار دگر هیئت عباس..

...

عباس همانی که قتیل العبرات است

هر قطره مشکش،ابی ز حیات است

شرمنده ز شرمندگی اش آب فرات است

...

با گریه زهرا دیدن ملائک همگی اشک خدا ریخت

با نام ابالفضل و دستان شفیعش

ترس از جگر اهل ولا ریخت...

...

ناگاه در آن حال پریشان دل مادر سادات

آمد ز سوی حضرت معبود ندایی...

که زهرا تو همه کاره مایی

...

تا باز به چشم همه ی خسم رود خار

تا باز ببینند همه وعده دیدار

تا کور شود هر که به دنیا ز حسد کرد...

...

حق تو و فرزند تو را زایع و انکار

بخشم که تو هر کس...،هر کس که توئه فاطمه گوئی

ای شیر زن حیدر کرار

...

خود دانی و چشمی که شده خیس

به اندازه ی بال مگسی بهر علمدار

در وصف چنین قصه به محشر

...

یکپارچه در شورم و شینم،یکپارچه سر مست غرورم

که من گریه کن شیر یل، شیر حنینم

بی خود شدم از خود و چنین نعره کشیدم

...

الله ..،الله..،الله من زار

من خار و خس کوی حسینم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 12:6 توسط من و عشقم |

 

!!!تو این هفته یه اتفاقه دیگه افتاد تو آپه بعدی فقط از اون ماجرا مینویسم!!!

.حالا فعلا برو تو ادامه مطالب

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:33 توسط من و عشقم |

 

ادامه مطالب

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:19 توسط من و عشقم |

سلام

تو این یه هفته اتفاقای خوبی افتاد.

 ==========> ادامه

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:55 توسط من و عشقم |

سلام

خوبی؟
من که خوبم

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:39 توسط من و عشقم |

سلام........سلام

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:57 توسط من و عشقم |

سلام

واسه خوندن مطالب به ادامه مطالب برین

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:31 توسط من و عشقم |


عاشقتم

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:13 توسط من و عشقم |

امییییییییییییینم عاشقتم

 

 

.

.

.

.

میمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتت اینو ازم نگیررررری

.

.

.

خیلی گلی امینم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:13 توسط من و عشقم |